1.
دانش اموز: آقا دیشب کجا بودید؟
دبیر: پیش یلدا!
دانش اموز: اقا فیلم شب عید قربانتون پخش شده، واسه شب یلداتونم یهو پخش نکنن!؟
دبیر: اول تفکر، دوم آنالبز سپس خنده از نوع غلتان!
از بس که این دبیر با جنبست! سر کلاسش خوار مادر مموتـی* رو میارن جلو چشش چیزی نمیگه! کلاسش کلا شبیه به مطب های بیناموسیه :D
شما هم انالیز کنید اگه خندتون نگرفت، یه جای کارتون مشکل داره، ولی بماند کجاش:D
2.
آقا این اهالی شهر ما انقدر آقا امام حسین رو دوست دارن که از تو کوچه ها دسته هاشون رو عبور میدن و به اون طبلای شصت متریشون افتخار عجیبی میکنن! جالب اینجاست، که نصفشون رو کودکان زیبا روی تشکلیل میدن و نصف دیگرشون هم توجیه کنندگان این کودکان معصوم هستن! خدا بخیر کنه! و در همین احوالات بنده حقیر پشت کنکوری هم مجبورم با اهنگ های حاجیه امی لی درس بخونم! انقدر حال میده جون شما:D
3.
خطاب به عده ای معدود:
عزیز من، گل من، شما که منو نمیشناسی، چرا آخه بیخودی قضاوت میکنی که این یارو بچه خوبی نیست، خلاف میزنه، خداشو نمیشناسه، فلان کسشون اینطوریه...........عجبـــــــــــــــ! به خدا شصت خط نوشته بودم همشو پاک کردم! هر طور دوست داری فک کن عزیز من، گل من!
4.
جناب اقایی که میای و در مورد "تجارت صددرصد تضمینی" کامنت میذاری و رو اعصاب من راه میری میخواستم بهت بگم که میشناسمت، و میدونم که میخوای با این کارت رو اعصابم راه بری! میدونی که عصبانی شم میزنم کامپیوترت و خودت با هم دیگه نازی نازی بخونید! خود دانی .....
5.
ملت میدونید بختک چیه؟!
دهنم صاف شده تا بهش عادت کنم! کار هر روزشه (روحمو میگم!)
6.
وای، وای، وای! یهو یادم افتاد. اقا چرا این صدا و سیمای ما انقدر دزده!
وقتی یک سری موسیقی به شدت زیبا و قابل ستودنی به دست دستمال کشانه جامع خز بشه تا اونجای ادم میسوزه! خدایی میسوزه! یه سری از این اهنگا فلسفه ای دارن واسه خودشون باب! لا اقل تهه اون برنامه کوفتی اسم گروه نوازنده رو بنویس! بزغاله، پررو پررو اسم خودش رو مینویسه و به عنوان اهنگ ساز به خودش افتحار میکنه! ای تف تو ذاتت! مردک پفیوز!
من هر کسی رو همینطوری فحش نمیدم، تعصب دارم خب. این اهنگه برای مدتهای طولانی بک گراند همین وبلاگ بود و یک پست هم براش خورد!
نرید رو اعصاب دیگه! عجبــــــــــــــــــــــــــ.... !
پ.ن: * خاطرات مموتی قسمت دوم تحریم شد و مجوز چاپ نگرفت!
+ نوشته شده در ساعت 18:21  توسط Mostafa
|
شاید در میام قدم هایم کسی دو میدانی میکند و جای پای گناهانش را در میان رد پاهای من می اندازد، تا من به گناهانش حسرت خورم و گذشته ای را در پیش گیرم که لذت لحظه هایش بر عکس خاطراتش پست و سست بنیاد است.
کاش میتوانستم نهنگ درون سینه ام را خاموش کنم و به او بفهمانم که شکار تو خوش طعم تر و بزرگتر از ریزماهی کوچک و بی ارزشی است که جز بر سر قلاب ماهی گیران مشروب خوار نمی افتد. ولی او گوش نمیسپارد.
درکش میکنم، عصبانیست. عصبانیش کرده اند. انقدر او را وادار به سکوت کردند و دهانش را بستند و انقدر شکنجه اش دادند تا به اعماق دریاها پناه برد و امروز با اندوخنه ای از عصبانیت ها دریایی را به باد داد و به تپش در امد، تپشی که هربار خاموشش میکردند و این بار کسی جلودارش نیست. دیگر دوستش ندارم، طغیان کرده است ....
پ.ن: دز آدم شدنمان در حال فزون است.
پ.ن: به یک عدد دستگاه جو دهنده برای درس خواندن نیازمندیم!
پ.ن: دوست دارم برروی بلندایی بایستم و عددی کثیر را فحش خواهر و مادر نثار کنم ولی دور از ادب است!
پ.ن: تولد انفولانزای بزی را به تمامی بزهای جهان به خصوص تعداد معدودی از ایرانیان تبریک عرض مینماییم.
+ نوشته شده در ساعت 19:10  توسط Mostafa
|
وقتی که خِفت صهیونیست هارا میچسبد "خوکی" صدایش میکنند! مثل اینکه چشمان ما زیادی رنگین است ..........
طبق قضیه بالا نقل کرده اند:
نوه ی گوساله: بابابزرگ یه چیزی بپرسم؟ ما گاوها هم آنفولانزای خوکی میگیریم؟
بابابزرگ گاو: آخه پسر جان اینم شد سوال؟! اگه ماهم آنفولانزای خوکی میگرفتیم که اسمش میشد آنفولانرای گاوی! (ک.ر 40CH)
پ.ن: آیا میدانید نود درصد جمعیت کره ی زمین از دید بعضی ها صهیونیست تشریف دارند ؟
+ نوشته شده در ساعت 1:48  توسط Mostafa
|
رونوشت: اگر کتاب هری پاتر را نخوانده اید اول پی نوشت را بخوانید.من طفل شش ساله ای هستم و در چاهی که در جمکران واقع است متولد شده ام.
سختی های بسیاری کشیدم تا بتوانم در آن چاه اموراتم را بگذرارنم. در همان
چاه با شهید رجایی همکلاس شدم! ولی او، هیچ وقت من را تحویل نمیگرفت و به
چیزش هم حسابم نمیکرد ولی من همیشه خودم را به او میچسباندم و او را ناراحت و عصبی
میکردم تا اینکه قلم پری را به من داد و مجبورم کرد (شونصد بار) همانند
پسر برگزیده بنویسم "من نباید دروغ بگویم" من نوشتم، آنقدر نوشتم که بر
روی باسن راسخ و استوارم علامت استاندارد دروغ گویی به ثبت رسید.
من همیشه در چاه مینشستم و به روشنایی بالای سرم چشم میدوختم، روزی
مشغول نگیریستن به خورشید بودم که ناگهان نامه ای از بالای چاه به زیر چاه
افتاد، نامه را خواندم و دیدم خطاب به شخصی به نام "زمان" است در انجا بود
که هویت پنهان خود را کشف کردم، اری نام من زمان بود. بزرگ و بزرگ تر شدم، فهمیدم میتوانم معجزه انجام دهم
تا اینکه فهمیدم جادوگرم، اری من جادوگر بودم. من با قدرت جادوگریم از چاه
بیرون امدم و با محیط اطرافم آشنا شدم. آن موقع 17 سالم بود.
چند سالی فکر کردم تا بالاخره فهمیدم این جا ایران است، کشور "کوروش
کبیر"، همان که کلی خدمت به مردمش کرد. تصمیم گرفتم کمی شبیه او شوم تا
اونجای رجایی را بسوازنم و به او بگویم: (( دیدی من چقدر خفنم،تو عرض چند سال فهمیدم تو کشور کوروش جون بودم، بسوز بسوز))
خلاصه، چند سال دیگر نیز فکر کردم و فهمیدم ( بعـــــــــله، چقدر احمق
دارد این ایران) و به خود گفتم "پس مطمئنا میتوانم پیروز شوم". بعد از چند
سال دیگر انقلاب و جنگ و از این جور اتفاقات افتاد و من چون باید در آینده
ای نه چندان دو به این مردم خدمت میکردم به چاه خود پناه بردم و به فعالیت
های زیر زمینی پرداختم تا جنگ تمام شود و من که"یگانه زمان" نسل خود بودم، از
بین نروم. در آنجا مشغول به خواندن کتابی شدم که رجایی آن را نوشته بود،
کتابی که شخصیت اولش من بودم: هری پاتر. اری هری پاتر نیز من بودم!
روزها گذشت، جنگ تمام شد و من به هدفم رسیدم. آنقدر قدرت داشتم تا همه
ی فک و فامیل و رفیق و ممدو فاطیو، ضرغامیو و غیره را مشغول به کار کردم و
همین کار من، مرا به عنوان اشتغال زای نمونه سال برگزید.
روزی مشغول سخنرانی در مجلس بودم، تمام فک و فامیل نیز دعوت بودند.
دیدم همه مشغول خر و پف هستند و حوصله شان سر رفته، گفتم کمی هری پاتر
شوم. هری پاتر شدنم همانا کف بر شدن اقوام نیز همانا! بگم چی کار کردم؟
بگم بگم بگم ؟!باشه میگم! چوب جادومو گرفتم پشت سرم و گفتم *"لوموس". دیرا رام، اگه گفتی ورد لوموس چی کار میکنه؟! ها! نمیدونی؟!
این ورد لوموس عجب ورد خفنیه، یه هاله ی نور دور سرت درست میکنه که ملت
میگرخن! تازه این که چیزی نیست، من یه سری *معجون مرکب پیچیده خوردم بعدش
رفتم تو یه مجلسی که جورج بوش توش حرف میزد. بعدش بگم چی شد ؟بگم؟ بگم؟اقا من کفشمو در آوردم پرت کردم تو صورتش! تو جعبه جادویی همسایمون که ماهواره داره یه بار نشونش داد ولی تو تلویزون خونمون هفتاد هشتا باری نشونش داد!
خلاصه من خیلی خدمت کردم به این ملت، قدیما چوب تو آستین یه سری از جوونا
میکردن، من الان قانونش رو عوض کردم و چوب تو اونجاشون میکنم تا هویتمو
افشا نکنن، آخه یه سری شایعه کردن من *کورنلیوس فاجم! منم همشونو انداختم
کهریزک تا جونشون در بیاد تا منو لو ندن. اخه نمیدونی پسر برگزیده بودن چه حالی داره که!
این حرفا رو به کسی نگیدا!
موزی: بگم بگم بگم بگم ؟؟؟؟
پ.ن : ورد لوموس، وردیه که تو سر چوبدستیت هاله ی نور درست میکنه :D
پ.ن : معجون مرکب پیچیده معجونیه که میتونی باهاش شبیه کسایی بشی که کفش پرت میکنن:D
پ.ن : کورنلیوس رو منفور ترین ادم کره ی زمین تصور کنید:D
پ.ن : اگر با این پست وبلاگمون ه.ی.ل..تر شد، پنجاه تا CD هفتصد مگابایتی چیز شکن تو بهشت زهرا خیرات میکنم.
+ نوشته شده در ساعت 14:49  توسط Mostafa
|
مردها بنده ی دوچیزند: شکم و زیر شکم!طبق قضیه ی مصطفاسکی از مردها فاصله بگیرید...
پ.ن:
دکتر حسابی، دکتر شریعتی و خیلی و خیلی و خیلی از انسانهای خیلی، خیلی، خیلی بزرگ نتونستن این ملت رو آدم کنن!
سعی نکن، تو هم نمیتونی.......
+ نوشته شده در ساعت 22:23  توسط Mostafa
|